عاشق تنها

یک داستان مزخرف عاشقانه…

چقدر زود همه چیز تمام شد!

فکرش را نمی‌کردم عمر رابطه‌مان مثل عمر گُل زود تمام شود.

آنقدر دوستش داشتم که حاضر بودم تمام عمرم را فدای یک‌بار دیدنش کنم، نمی‌خواستم یک‌لحظه هم از من دور شود.

چه روزهای خاطره انگیزی در کنارش داشتم، چقدر خوشحال و شاد بودم، چقدر دیوانه‌وار دوستش داشتم.

آنقدر زیبا بود که تمام زیبایی‌ها به او حسادت می‌کردند و جلوه زشتی، در مقابل زیبای من داشتند.

بله من عاشق شده بودم و زندگی‌ام رنگ و بوی تازه‌ای می‌داد.

شب‌ها به امید دیدنش در خواب، فقط می‌خوابیدم.

 قبلاً از خواب متنفر بودم، چون امیدی به بیدار شدن و دیدن فردا نداشتم.

اما او رنگ و بوی تازه‌ای به زندگی من داده بود، انگار دوباره متولد شده بودم، مثل نوزادی تازه پا به این دنیا می‌گذارد.

قلب

نوزاد را دیدی وقتی گشنه می‌شود، گریه می‌کند تا مادر به آن توجه کند و به او غذا بدهد؟

دیدی یک‌لحظه هم او را تنها نمی‌گذارند تا اتفاقی برایش نیوفتد؟

من هم دقیقاً مثل نوزاد بودم!

وقتی برای یک روز نمی دیدمش اشک در چشمانم آرام و قرار نداشت و برای سرازیر شدن بی‌قراری می‌کرد.

مثل نوزادی که گریه می‌کند تا بهش غذا بدهند، من هم گریه می‌کردم تا او غذای روح و قلبم را بدهد.

دیدن او غذای من بود، اما فقط برای چند ساعت من را سیراب می‌کرد و باز هم گشنه دیدن او می‌شدم!

من به این غذا عادت کرده بودم و دوست داشتم برای همیشه روزی 100 بار همین غذا را تغذیه کنم.

اما…

نمی‌دانم چه شد که تنها ماندم!

شاید گشنگی بیش از حد من او را خسته کرد…

من ماندم و تنهایی و یک مُشت خاطره‌ای که هرروز من را لاغرتر می‌کند…

دیگر اشک برای سرازیر شدن بی قراری نمی‌کند چون سَدی که همیشه جلویش را می‌گرفت، شکسته شده و هر زمانی که دلش بخواهد سِیل به راه می‌اندازد.

داستان را چطور بود؟

فکر می‌کنم برایت جالب بوده که تا اینجا داستان را خواندی.

 قبل از هر چیزی بهت بگویم این داستان واقعی نیست!

من فقط به خاطر اینکه اهمیت داستان‌گویی در تبلیغ نویسی را بیان کنم، نوشتم.

بدون هیچ اضافه گویی می‌خواهم بهت بگویم، داستان‌گویی در صفحه تبلیغ می‌تواند کاری کند از کلمه اول تا کلمه آخر موبه‌مو خوانده شود.

البته این نکته را فراموش نکن که نمی‌شود کل صفحه تبلیغ را به داستان‌گویی اختصاص داد.

اما اگر بدانی که چطور بنویسی خیلی راحت می‌توانی روی مخاطب اثر بگذاری.

داستان‌ها می‌توانند کاری کنند تا سال‌ها در ذهن مخاطبان باقی بمانید، به احتمال زیاد از این به بعد اگر در مورد داستان‌گویی مطلبی را بشنوی، اول از همه این مقاله و داستان عشق و عاشقی، به خاطرت می‌آید.

چرا؟

به این دلیل، متنی را نوشتم که داستان بوده و همیشه خاطرت می‌ماند که موضوع داستان‌گویی را از کجا باهاش آشنا شدی.

قدرت داستان‌گویی را هیچ موقع دست کم نگیرید!

بهترین و پرفروش‌ترین کتاب‌های دنیا رُمان هستند، به این خاطر که مردم از خواندن و شنیدن داستان لذت می‌برند.

اول تیتر نویسی بعد داستان‌نویسی

بعد از تیتر نویسی، داستان‌نویسی یا داستان‌گویی از اهمیت بالایی در صفحه تبلیغ برخوردار است و می‌تواند محصول یا خدمات شما را در ذهن مخاطب زنده نگه دارد.

قدرت داستان را ببینید:

  • مردم داستان‌ها را برای همدیگر تعریف می‌کنند
  • مردم از شنیدن داستان لذت می‌برند
  • وقتی داستان تعریف می‌کنید مثل یک دوست برای مشتری هستید نه فروشنده!
  • هم به صورت فروش حضوری می‌توانید از داستان استفاده کنید هم به صورت متن تبلیغاتی

در تعریف کردن داستان مراقب باشید!

 شخصی می‌خواهد محصولی را معرفی کند و می‌خواهد این کار را با داستان‌گویی انجام دهد.

شروع می‌کند به تعریف داستان:

بعد از حدود 1 سال کار شبانه‌روزی و بی خوابی ها و کلی هزینه کردن، توانستم محصولی تهیه کنم که می‌تواند برای بسیاری از کسانی که اتومبیل دارند کاربردی باشد.

توانستم قطعه‌ای شاهکار درست کنم!

می‌تواند مصرف بنزین را نصف کند و این حاصل تلاش شبانه‌روزی من بود!

تلاشی که باعث شد از خیلی از تفریحات و علایقم کم کنم، فقط به خاطر اینکه این محصول را تهیه کنم!

فکر نمی‌کنم این داستان در ذهن شما ماندگار شود، فقط به این خاطر که داستان خُشک و بی روحی است و کمی مِنَت گذاری روی سر مخاطب!

چند روش داستان‌گویی در فروش

داستانی که برای خودتان اتفاق افتاده را به محصول ربط دهید.

با کلمات، داستان تعریف کنید و با تصاویر آن را در ذهن مخاطبان جاودانه کنید.

نوشتن متن با عکس می‌تواند تصویرسازی را در ذهن خواننده ماندگار کند به طوری که همیشه آن داستان در ذهنش باقی بماند.

به تصویر زیر توجه کنید، می‌خواهم 2 داستان متفاوت درباره این عکس تعریف کنم.

آرش یعقوب زاده

داستان اول:

آرزو می‌کردم ای کاش یک‌بار دیگر می دیدمش و تمام حرف‌های ناگفته‌ها را به او می‌گفتم، اگر این بار ببینمش دیگر نمی‌گذارم حتی یک‌لحظه هم از من دور شود.

خیلی دل‌تنگ آن روزهایی هستم که با هم به این پارک می‌آمدیم و قدم می‌زدیم، درباره آینده‌مان صحبت می‌کردیم.

قرار بود عشق را شرمنده خود کنیم که تا به حال ما دو نفر را ندیده بود!

اگر ما را زودتر می‌دید، تمام قصه‌های عاشقانه را فراموش می‌کرد و قصه عشق ما را در تمام دنیا فریاد می‌زد …

بعد از او من تنها به اینجا می‌آیم و به روزهای گذشته فکر می‌کنم …

درحالی‌که سمت چپ صورتم می‌خندند و سمت راست صورتم گریه می‌کند، خنده‌ام به خاطر خوشبختی اوست که توانست با یکی بهتر از من باشد و به خوشبختی واقعی برسد.

گریه‌ام به خاطر تنهایی‌ام است که …

داستان دوم:

امروز بعد از مدت‌ها توانستم کمی از کار فاصله بگیرم و تفریح داشته باشم.

بس است دیگر! چقدر کار؟ همیشه که نباید آنقدر کار کرد!

امروز به این پارک زیبا آمدم و کمی پیاده‌روی کردم و توانستم ایده‌های جدیدی پیدا کنم تا در کسب و کارم آن را اجرایی کنم.

راستی صورتم را دیدید که هم دارم می‌خندم و هم حالت عصبانی دارم؟

فکر کنم باید به فکر بازی در سینمای هالیوود باشم!!!

داستان اول:

من را شخصی نشان می‌دهد که عاشق بودم و نتوانستم به عشقم برسم و از نبودن طرف مقابل، به دیوانگی رسیدم.

 هر روز به این پارک می‌آیم تا خاطراتم را مرور کنم و ناله‌های عاشقانه کنم…!

داستان اول از من یک کاراکتر عاشق پیشه به نمایش می گذارد.

داستان دوم:

من را شخصی نشان می‌دهد که در تمام مدت کار می‌کنم و وقت تفریح ندارم!

زمانی که برای پیاده‌روی به این پارک آمدم باز هم روی ایده‌های جدید فکر می‌کنم که چطور آن‌ها را عملی کنم و کمی هم شوخ‌طبع هستم.

داستان دوم من را یک آدم کاری و شوخ طبع نشان می دهد.

خیلی راحت می‌توانیم یک عکس را به چند داستان مختلف ربط دهیم و کاری کنیم که در یاد مخاطب ماندگار شویم.

این کار نیاز به کمی خلاقیت دارد تا بتوانیم یک داستان خوب برای تصویر بنویسیم.

فیلم سینمایی و سریال!

جوکر

بعد از اینکه فیلم سینمایی شوالیه تاریکی را مشاهده کردم، دیدم که خیلی‌ها موقع نوشتن صفحه تبلیغ مثل جوکر عمل می‌کنند!

می‌توانید نکته‌ای را که در فیلم دیدید بیان کنید و نظر خودتان را درباره آن توضیح دهید و ربطش دهید به موضوع صفحه تبلیغ و یا در فروش حضوری از آن استفاده کنید.

مثل مقاله‌ای که من چند وقت پیش در سایت منتشر کردم به اسم مثل جوکر تبلیغ ننویسید!

در این مقاله شخصیت جوکر را با کسانی که بدون شناخت مخاطب، محصول و یا تبلیغ درست می‌کنند ادغام کردم.

اگر آن را مطالعه نکردید پیشنهاد می‌کنم حتماً مطالعه‌اش کنید تا ایده هایی از ادغام کردن فیلم با محصول بگیرید.

سیگار و کتاب

هیچ کتابی نمی تواند جای سیگار را بگیرد!

به نظرت چرا با اینکه روی پاکت سیگار زده شده سرطان زا، باز هم از آن استفاده می کنند و مصرف بالایی دارد؟

به نظرت چرا با این همه کار فرهنگی که در راستای کتاب خوانی انجام می شود، سرانه مطالعه در کشور پایین است؟

دلیلش را می دانی؟

قبل از جواب دادن به این سوال اجازه بده تا بهت بگویم که چرا آنقدر کشیدن سیگار جذاب تر از خواندن کتاب است!

فکر می کنی سیگار چگونه فروش می رود؟

پیشنهاد می کنم اول مقاله من در ایران بهترین هستم را مطالعه کنی و باز برگردی به این مقاله، تا متوجه شوی که چند دسته فروشنده داریم و آنها چگونه می فروشند!

زمانی سازمان بهداشت جهانی تمام کمپانی های تولید سیگار را ملزم کرد تا روی پاکت ها بنویسند، این ماده کشنده است، و اگر این کار انجام نشود جلو تولید آن گرفته خواهد شد.

وقتی این قانون تصویب شد، تولید کنندگان به این نتیجه رسیدند که این کار باعث می شود فروش خیلی پایینی داشته باشند و حتی شاید منجر به ورشکستگی شود!

در این موقع اگر می خواستند تمرکز کنند بر روی تبلیغات بی مورد مسلماً شکست می خوردند.

اینجا بود که یک ایده فوق العاده هوشمندانه مطرح شد و کاری کرد تا دیگر نوشته سرطان زا و کشنده بودن هیچ تاثیری در روند فروش نداشته باشد.

کاری که انجام شد این بود:

آنها سیگار را با یک نتیجه جذاب و هوشمندانه پیوند زدند، کاری کردند که تا همین امروز، هیچ ضد تبلیغی نمی تواند تاثیر منفی در روند فروش بگذارد.

شروع کردند به سیگاری کردن هالیوود!

در دهه 70 میلادی کشیدن سیگار در تلویزیون ممنوع شد و اجازه داده نمی شد تا بازیگران از سیگار استفاده کنند.

اینجا بود که کمپانی ها رو آوردند به هالیوود و بودجه های زیادی را صرف تبلیغات در فیلم ها انجام دادند.

کمپانی های بزرگ به خصوص Marlboro  ( مارلبورو ) را می توان از پیشروان دانست که هزینه های زیادی کرد تا محصولش دیده شود.

محصول کمپانی Marlboro در 74 فیلم پر فروش آمریکایی وجود داشته و آمار فروش این کمپانی فکر می کنم باید خیره کننده باشد!

چی شد که مصرف بالا رفت؟!

نقش های اول مرد در فیلم ها، همیشه جذابیت خاصی دارند و بیشتر بینندگان دوست دارند مثل آن شخصیت باشند.

نقش های اول مرد شروع کردند به کشیدن سیگار و این جذابیت شان را دو چندان می کرد.

همین موضوع باعث شد تا مردان زیادی به سمت مصرف دخانیات بروند و سود وحشتناکی به کمپانی های سیگار برسانند!

البته نباید بازیگرانی که باعث شدند سیگار به محبوبیت برسد را فراموش کرد.

بازیگرانی مثل همفری بوگارت، کلینت ایستوود، برد پیت و… خیلی دیگر از بازیگران سر شناس هالیوودی که باعث این اتفاق شدند.

برد پیت، کلینت ایستوود، همفری بوگارت

قدرت، محبوبیت، جذاب بودن و… در گرو مصرف سیگار بود.

کشیدن سیگار = قدرت و توجه

البته این نکته را هم بگویم که سیگارها طبقه بندی می شوند، یعنی ارزان، گران و لاکچری که زیاد راجع آن توضیح بیشتری نمی دهم.

تبلیغات اغوا کننده

تبلیغاتی که کمپانی Marlboro ( مارلبورو ) در آن زمان انجام می داد خیلی جالب بود و باعث می شد تا مردهای زیادی بخواهند از آن استفاده کنند.

چند نمونه از تصاویر تبلیغاتی آنها را در عکس زیر مشاهده می کنید.

در این تصاویر می بینیم که مردهای جذابی وجود دارند و سیگار مارلبورو می کشند و نگاه خانم ها به سمت مردها جلب شده و جذب اُبُهت آنها شدند.

شعار کمپانی Marlboro این بود:

where there’s a man there’s a Marlboro (هرجا یک مرد است مارلبورو هم است )

پیام تبلیغ یعنی اینکه: اگر می خواهی مرد واقعی باشی باید از محصول شرکت مارلبورو استفاده کنی.

این یعنی قدرتمند بودن، جذاب بودن، توجه به دست آوردن و…

یک مشکل دیگر وجود داشت…

در این میان یک مشکل وجود داشت!

مشکل این بود که خانم ها سیگار نمی کشید و بعد از یک زمانی کم کم می بینیم خانم ها هم در فیلم ها شروع کردند به انجام دادن این کار.

خانم های جذاب و نقش اصلی هم شروع کردند به مصرف دخانیات با عشوه های زنانه و خاص!

دقیقاً مثل مردان، زنان هم شروع کردند به کشیدن سیگار!

حتی در سنین پایین هم مشاهده می کنیم که نوجوانان شروع می کنند به مصرف، تا آن حس قدرتمندی و مورد توجه قرار گرفتن را بدست بیاورند.

توجه، زیبایی، قدرت، کاریزماتیک بودن چیزهایی هستند که همیشه فروش می روند!!!

کمپانی های بزرگ و فروشنده باهوش این موارد را می دانند و به همین خاطر است که خوب می فروشند، چون پشت پرده ذهن را شناسایی می کنند.

به نظرت تا وقتی که سیگار این همه اُبُهت به شخص می دهد و کاری می کند تا مورد توجه واقع شوند، تبلیغات ضد، بر علیه آن تاثیری در روند فروش خواهد گذاشت؟

جوری در فیلم ها توجه، جذابیت و… نشان داده می شود که مردم تشویق به مصرف دخانیات می شوند.

آیا کتاب هم می تواند مثل سیگار پرطرفدار باشد؟

به نظر من اگر بودجه ای که صرف تبلیغات و کارهای فرهنگی می شود تا مردم کتابخوان شوند را به کمپانی های تولید سیگار داده شود، آنها می توانند مردم را کتابخوان کنند!

به این خاطر که افرادی در این کمپانی ها هستند، دقیقاً می دانند چطور نیاز ایجاد کنند و چطور نتیجه را بفروشند!

متاسفانه سرانه مطالعه کتاب در ایران به شدت پایین است و این روزها مردم ترجیح می دهد بجای خواندن کتاب وقت شان را در شبکه های اجتماعی تلف کنند.

این همه بودجه صرف می شود تا مردم ترغیب به مطالعه شود اما هیچ فایده ای ندارد.

چون نمی توانند مثل سیگار به کتاب اُبُهت دهند.

مشکل در این است که افراد سیگاری روز به روز بیشتر می شوند و افراد کتاب خوان روز به روز کمتر…

این است قدرت تبلیغات!

می تواند کاری کند تا محصولی که به سلامتی ضرر می زند روزانه میلیون ها تومان فروش داشته باشد، اما کتابی که باعث رشد می شود نه فروش بالایی داشته باشد و نه مطالعه شود.

حالا نوبت شماست که به این فکر کنید چطور می شود در بیزینس خودتان کاری کنید تا محصولات و یا خدمات تان مثل سیگار جلوه کند و آن جذابیت، توجه و… به مخاطب برسانید.

شاید احتیاج باشد چندین بار این مقاله را بخوانید تا موضوع برایتان شفاف تر شود.

دوباره

کلمه عجیبی به اسم دوباره…

دوباره کلمه عجیبی در تبلیغ نویسی و به خصوص در تیتر نویسی است، می‌تواند معجزه کند در صفحه تبلیغ!

زمانی که دونالد ترامپ در سال 2016 برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا کمپین‌های تبلیغاتی انجام می‌داد، روی یک کلمه خیلی مانور می‌داد.

آن کلمه، دوباره بود!

یکی از جمله‌هایی که خیلی روی مردم آمریکا تأثیر گذاشت این بود:

Make America Great Again ( بیا آمریکا را دوباره عالی کنیم )

می‌توانم به جرات بگویم یکی از دلایل اصلی که دونالد ترامپ توانست در انتخابات پیروز شود استفاده از همین یک جمله بود!

مغز و بدنه اصلی این جمله، کلمه دوباره بود، کاری که کرد، این بود که نشان داد یک جمله می‌تواند سرنوشت یک ملت را تعیین کند!

Donald Trump

کاری کرد تا مردم آمریکا به ترامپ اعتماد کنند و سرنوشت شان را به دست او بسپارند.

رونالد ریگان یکی از رئیس جمهور های گذشته آمریکا هم از کلمه دوباره در کمپین‌های تبلیغاتی خود استفاده کرد و مردم را تحریک می‌کرد تا حس میهن پرستی شان برانگیخته شود.

Make America Great Again LET’S ( بیا آمریکا را دوباره بهتر کنیم )

مردم همیشه فکر می‌کنند در بدترین شرایط ممکن هستند و گذشته همیشه زیباتر است.

مردم آمریکا هم از این قاعده مستثنا نبودند و فکر می‌کردند کشورشان در بدترین شرایط اقتصادی موجود است و سال‌های گذشته بهتر از امسال بوده.

وقتی از کلمه دوباره در کمپین‌های تبلیغ نویسی استفاده می‌شد، مردم بر این باور بودند که میشه باز به شرایط خوب گذشته برگشت، چون گذشته بهتر بوده.

در حال حاضر شرایط بد است اما گذشته همیشه خوب است!

مسلماً خیلی‌ها را دیدی و یا خودت هم این کار را انجام دادی.

وقتی به عکس های گذشته نگاه می‌کنی می‌گویی یادش بخیر، قدیم‌ها زیاد درگیری فکری نداشتم، وضعیتم بهتر بود و…

اگر سال بعد هم به عکس های امسالت نگاه کنی باز هم همین جمله را خواهی گفت که یادش بخیر پارسال چقدر خوب بود.

می‌بینی؟

گذشته همیشه بهتر از زمان حال بوده و گذشته را زیباتر می‌بینند.

هستند آدم‌هایی که هر سال می‌گویند امسال چقدر هوا گرمه یا امسال چقدر هوا سرده، پارسال هوا خیلی بهتر بود!

سال‌های گذشته همه‌چیز ارزان بود امسال خیلی گران‌تر شده!

دوباره بفروشید

اگر می‌خواهید چیزی بفروشید باید آن را به حالت بهتر شدن نشان دهید.

مثال: من اضافه‌وزن دارم و این موضوع باعث شده اعتماد به نفسم به‌شدت پایین باشد، اما روزی اندام خوبی داشتم و اضافه‌وزن وجود نداشت.

می‌توانم از این تیتر استفاده کنم: بیا دوباره برگردیم به روزهای که اندام خوبی داشتی!

وقتی از کلمه دوباره استفاده می‌شود، آن شخص می‌گوید چقدر عالی می‌شود به آن روزها برگردم.

چه دوران خوبی بود، زمانی که اضافه‌وزن نداشتم اعتماد به نفسم بالا بود، خیلی راحت لباس‌هایی را که دوست داشتم را می‌توانستم بپوشم و…

مردم همیشه نسخه بهتر خودشان را می‌خرند، نسخه‌ای که می‌توانند با استفاده از محصول یا خدمات ما به آن برسند.

لباسی را می‌خرند که با پوشیدن آن جذاب دیده می‌شوند.

ساعتی می‌خرند که با استفاده از آن احترام بیشتری به دست می‌آورند.

محصولات آرایشی که استفاده می‌کنند باعث می‌شود توجه به دست بیاورند.

کلاً از محصول و خدماتی استفاده می‌کنند تا بهتر دیده شوند.

همیشه باید نسخه بهتر مورد هدف قرار بگیرد!

Sale Again

دوباره!!!

استفاده از کلمه دوباره در تیتر می‌تواند خیلی عالی باشد و حسی به شخص القا کند تا توجه اش به سمت تبلیغ شما جلب شود.

می‌تواند همان حسی را بدهد که به مردم آمریکا داد و باعث شد تا دونالد ترامپ را برای ریاست جمهوری انتخاب کنند!

بیا دوباره زندگی را باهم بسازیم

بیا دوباره به روزهای خوب گذشته برگردیم

دوباره شاد باش و…

همه این تیترها حسی به مخاطب می‌دهد که می‌تواند در او این باور ایجاد شود که دوباره می‌تواند به‌روزهای خوب بازگشت.

استفاده بی‌جا

خیلی از تبلیغاتی که در وب‌سایت‌ها، فروشگاه‌ها، بیلبوردها و… انجام می‌شود توسط فردی طراحی می‌شود که کمترین اطلاعات در مورد تبلیغات ندارد.

نمی‌داند چه بنویسد و چه بگوید، اولین جمله‌ای که به ذهنش خطور می‌کند را می‌نویسد و می‌گوید عجب تیتری، عجب تبلیغی!

چند وقت یک تیتری را دیدم که فکر می‌کنم برای یکی از مؤسسات اعتباری بود.

عنوان تیتر این بود:

ما پول شما را بالا می‌کشیم!

چقدر حس بد به مشتریان القا می‌کند؟

این روزها زیاد می‌بینیم که مؤسسات اعتباری شبانه بند و بساط را جمع می‌کنند و متواری می‌شوند!

حالا این موسسه آمده و از این تیتر به‌شدت ناشیانه استفاده کرده و فکر می‌کند می‌تواند با این کار، مشتریان زیادی بگیرد.

احساس می‌کنم کسی که این تیتر را نوشته یا می‌خواسته جنبه فان داشته باشد یا قصدش واقعاً درست بوده اما جمله بدی را انتخاب کرده!

نمی‌دانم واقعاً می‌خواستند پول ما را بالا بِکِشَند؟ یا پول ما را بالا بِکِشَند!!!

از نیت اصلی خبر ندارم اما ای کاش از تیتر بهتری استفاده می‌کردند تا حس بدی که مردم به مؤسسات اعتباری پیدا کرده‌اند با خواندن این جمله بدتر نشود و نتیجه معکوس ندهد.

با تیتر خوب، حس خوب بدهید

آقای دیوید اگیلوی یک جمله معروفی دارند که می‌گویند:

 80% تبلیغ تیتر است

یعنی اگر نتوانیم با نوشتن تیترهای جذاب توجه مخاطب را جلب کنیم عملاً دیگر مهم نیست که متن صفحه تبلیغ مان چقدر می‌تواند خوب باشد.

سعی کنید تیترهایی بنویسید که در مخاطب حس خوب ایجاد کند تا به شما بیشتر اعتماد پیدا کند.

تیتر خوب می‌تواند شما را حرفه‌ای نشان دهد و تیتر بد می‌تواند شما را غیرحرفه‌ای جلوه بدهد.

یکی از این تیترهای غیرحرفه‌ای را بررسی کردم و گفتم که چگونه باعث می‌شود حس بد در مخاطبان ایجاد شود.

 بودند اشخاصی که با یک سناریو تبلیغ نویسی خودشان و بِرَند شان را بد نشان دادند و کاری کردند تا کم‌کم خیلی‌ها به آن بِرَند بی‌اعتماد بشوند.

راجع نوشتن تیترهای خوب در مقاله تبلیغ نویسی چه کاری انجام می‌دهد؟

توضیحاتی دادم که می‌تواند به شما کمک کند تا تیترهای خوبی بنویسید.

به شما پیشنهاد می‌کنم حتماً آن را مطالعه کنید تا بدانید که چگونه تیترهایی بنویسید که توجه‌ها را به سمت خود جلب کنید.

چرا آنقدر محتوا می‌ریزید داخل محصول؟!

خیلی‌ها کپی هستند، کپی از یک نمونه بهتر!

البته من هم‌زمانی کپی بودم، چون اوایل کارم بود و نمی‌دانستم چه کارهایی باید انجام بدهم.

اما خیلی های دیگر هستند با وجود چندین سال باز هم تو کار کپی هستند.

آنقدر کپی کردند که جای کپی‌شان زخم شده!

اگر اوایل راه هستی و تازه کارت را شروع کردی اشکالی ندارد که برای چند ماه از افراد شاخص حیطه خودت کپی کنی.

اما اگر چندین سال است که داری کار می‌کنی و هنوز دست از کپی برنداشتی یه مقدار عجیب است!

یکی دیگر از اشکالاتی که خیلی های دیگر دارند این است که می‌بینند فلانی رفته یک بیزینسی راه‌اندازی کرده و دارد خوب پول در می آورد.

با خودشان می‌گویند چقدر عالیه، ما هم برویم و همین کار را انجام دهیم و پولدار بشیم.

اما زمانی که شروع می‌کنند به بیزینس جدید، می‌بینند شرایط آن چیزی نبوده که تصور می‌کردند!

فروش ندارند، مشتری ندارند، کسی به آن‌ها توجه نمی‌کند و…

نمونه آنلاین

خیلی‌ها دیدند دیجی کالا خیلی خوب کار می‌کند و فروش روزانه میلیاردی دارد، گفتند ما هم یک فروشگاه آنلاین مثل دیجی کالا راه‌اندازی کنیم.

هزینه‌های زیادی پرداخت کردند، وب‌سایت زدن، اجناس زیادی را انبار کردند، کلی هزینه حقوق و… پرداخت کردند.

اما متوجه شدند آن چیزی نبود که در تصورات زیبایشان می دیدن، از آن فروش میلیاردی روزانه خبری نبود!

روز به‌روز اوضاع بدتر می‌شد و به ورشکستگی می‌رسیدند.

آن‌ها فقط ویترین زیبای دیجی کالا را دیده بودند، فروش میلیاردی روزانه را دیده بودند.

با خودشان حساب کتاب می‌کردند که کاری ندارد ما هم می‌توانیم با کپی از دیجی کالا به درآمد زیادی برسیم.

آن‌ها یک مشکل بزرگ را نمی‌دیدند و آن هم این بود که نمی‌توانستند با دیجی کالا رقابت کنند.

نه بودجه‌شان اندازه آن‌ها بود نه توان مقابله با کمپین‌های تبلیغاتی و خیلی چیزهای دیگر را داشتند.

به همین خاطر در نطفه ساکت شدند و نتوانستند کاری از پیش ببرند.

نمونه آفلاین

گوشی‌های glx  را خاطرتان است؟

چرا عمر این گوشی زیاد نبود و در ایران محبوب نشد؟

به این خاطر که کپی از یک نمونه خارجی بود، کپی از کمپانی‌های بزرگی مثل سامسونگ، نوکیا و…

این گوشی‌ها قیمت پایینی هم داشت اما باز هم فروش نمی‌رفت، خیلی‌ها حاضر بودند گوشی دست دوم خارجی بخرند اما glx  دست اول را نخرند!

به همین دلیل این شرکت محکوم به شکست شد متأسفانه.

در کتاب هنرمندانه بقاپید نوشته آستین کلئون کاملاً توضیح داده که چطور می‌توانید چیزی را کپی کنید تا همه چی خیلی عادی به نظر برسد.

پیشنهاد می‌کنم این کتاب جذاب را حتماً مطالعه کنید.

بهتان پیشنهاد می‌کنم از دیگران الهام و ایده بگیرید و آن را پرورش دهید تا پخته شود.

کاری که من بعضی موقع ها انجام می‌دهم این است که نوشته‌های مربوط به کارم را بعضی موقع ها که نمی‌دانم چه چیزی بنویسم را می‌خوانم.

کافی است 1 صفحه از آن را مطالعه کنم تا 10 صفحه راجع آن بنویسم.

از کارهای خودتان هم می‌توانید ایده بگیرید به شرط آنکه از آن درست استفاده کنید.

چرا آنقدر محتوا می‌ریزید داخل محصول؟!

تصور کنید می‌خواهید برای خانه‌تان یک دست مبلمان خریداری کنید و من هم نمایشگاه مبلمان دارم.

مبلمانی که انتخاب کردید قیمتش 4 میلیون تومان است.

اما من به شما پیشنهادی می‌دهم، می‌گویم این 5 دست مبلمان را به قیمت 5 میلیون تومان به شما می‌دهم.

شما نگاهی به مبلمان های پیشنهادی من می اندازید، اما می‌بینید که خیلی هم جالب و زیبا نیستند.

شاید کلاً قید خرید از من را بزنید و همان مبلمانی که خودتان انتخاب کردید را هم نمی‌خرید.

چه اتفاقی افتاد؟

شما یک دست مبل نیاز داشتید اما من به شما 5 دست مبل پیشنهاد دادم با قیمت خیلی پایین‌تر.

شما هیچ‌وقت نیاز ندارید 5 دست مبل در خانه‌تان داشته باشید.

پیشنهاد غیرحرفه‌ای از طرف من باعث شد اعتمادتان را از دست بدهید و کلاً قید خرید را بزنید.

تصور اشتباهی که وجود دارد این است که خیلی‌ها فکر می‌کنند هرچه محتوا محصول و یا خدماتشان بیشتر باشد، استقبال بیشتری از آن‌ها خواهد شد!

اطلاعات زیادی که فکر می‌کنید می‌تواند فروش شما را بیشتر کند در اصل هیچ اثری ندارد.

محصول تبلیغ نویسی

من محصول تبلیغ نویسی دارم و کمک می‌کنم تا بتوانید برای صفحه‌تان محصولتان بهترین تبلیغ را بنویسید.

مثلاً:

من در محصولم کمی از تبلیغ نویسی گفتم، کمی از فروش زمین گفتم، کمی از فروش مبل گفتم، راجع عزت نفس توضیح دادم و…

در صفحه محصول هم نوشتم که در این دوره شما یاد می‌گیرید زمین بفروشید، مبل بفروشید و…

چقدر احمقانه و بی‌ربط است؟

شما می‌خواهید تبلیغ نویسی یاد بگیرید تا فروشتان را بیشتر کنید، نمی‌خواهید مبل بفروشید و یا عزت نفس یاد بگیرید!

اشتباهی که خیلی‌ها انجام می‌دهند این است که وقتی یک محصول و یا خدماتی ارائه می‌دهند، آنقدر محتوا می‌گویند تا مخاطب در میان انبوه اطلاعات گم شود.

این مورد اصلاً نمی‌تواند خوب باشد، چرا که آنقدر محتوا زیاد است مخاطب نمی‌داند از کجا شروع کند.

همین باعث می‌شود قید محصول یا خدمات شما را بزند و هیچ نتیجه‌ای از شما نگیرد.

این می‌تواند به ضرر بیزینس شما باشد و کاری کند تا ریزش مشتری داشته باشید.

مخاطب را سریع به نتیجه برسانید

در این روزها همه‌چیز خیلی سریع اتفاق می‌افتد، کافی است یک اتفاقی در یک جای شهر رُخ دهد.

سریع با انتشار در شبکه‌های اجتماعی در عرض 1 ساعت همه از آن با خبر می‌شوند.

کافی است آن سر دنیا یک کلیپی وایرال شود، در عرض 30 دقیقه، این سر دنیا همه آن را مشاهده می‌کنند.

همه‌چیز با سرعت رو به پیشرفت است و مردم هم این روزها خیلی کم‌حوصله شدند و می‌خواهند سریع نتیجه را ببینند.

هرچه سریع‌تر به مخاطب نتیجه برسانید!

مخاطبی از ما خرید خواهد کرد که بتوانیم خیلی سریع مشکلش را حل کنیم.

وقتی مریض می‌شوید و درد امانتان نمی‌دهد مسلماً سریعاً به دکتر مراجعه می‌کنید تا دردتان زودتر برطرف شود.

ما هم در بیزینس خودمان نقش آن دکتر را بازی می‌کنیم که می‌توانیم خیلی سریع بیمار را معالجه کنیم.

باید حاشیه‌ها را کنار بگذاریم و سریع مریض را درمان کنیم تا دفعه بعد اگر یک نوع مریضی دیگری گرفت به ما مراجعه کند.

چون به ما اعتماد دارد و می‌داند که ما تنها کسی هستیم که می‌توانیم خیلی سریع مشکلش را برطرف کنیم.

در هر بیزینسی که هستید به این فکر کنید که چطور می‌توانید در سریع‌ترین زمان ممکن مشکل مخاطبان را حل کنید.

تو بی اهمیت ترین شخص برای من هستی…

در مقاله‌ای به اسم من در ایران بهترین هستم! توضیح دادم تا زمانی که نتوانید مشکل مخاطب را حل کنید، هیچ اهمیتی برای او ندارید.

اگر مقاله را نخوانید بهتان پیشنهاد می‌کنم حتماً بعد از اتمام این مقاله آن را هم مطالعه کنید.

آن‌ها زمانی از محصول یا خدمات ما استفاده می‌کنند که مطمئن باشند ما می‌توانیم نتیجه دلخواه را به آن‌ها بدهیم.

از کی دوست داری یاد بگیری؟

شخصی تحصیلات دیپلم دارد، بنز سوار است، دفترش در بُرج گران‌قیمت است و کارخانه‌ای دارد که نزدیک به 500 نفر در آن مشغول به کار هستند.

شخص دیگری استاد اقتصاد است و در دانشگاه راجع اقتصاد کلان آموزش می‌دهد.

به غیر از یک ماشین معمولی و یک خانه معمولی چیز دیگری ندارد!

به شما می‌گویند می‌توانید برای 1 سال پیش یکی از این دو نفر کار آموزی کنید و دستیار آن شخص باشید.

کدامیک را انتخاب می‌کنید؟

مسلماً شخصی که تحصیلات دیپلم دارد و خیلی پولدار است در 99% اوقات انتخاب اول است.

چرا که اگر استادی که اقتصاد کلان درس می‌دهد باید مثل آن شخص، کلی ثروت داشته باشد اما…

فرق بین آن شخص دیپلم دار و استاد اقتصاد در چیست؟

چه پیامی به ما می رساند؟

می گوید فرقی ندارد که چقدر درس خواندی و یا چقدر معروف هستی!

مخاطب را سریع به نتیجه برسانید تا عاشق شما شود…