شروع داستان زندگی من

سلام به داستان های زندگی من خوش اومدی

از امروز تصمیم گرفتم که بخش جدیدی به سایت اضافه کنم به اسم داستان های زندگی من

در این بخش می خوام با زبون خودمونی صحبت کنم و خیلی راحت داستان هایی رو تعریف کنم که مربوط میشه به اتفاقاتی که در زندگیم افتاده و باعث فراز و نشیب های زیادی در طول زندگی من شده.

بیوگرافی مختصر از من:

متولد استان البرز هستم و بزرگ شده ی همین شهر، بچه ی دوم و آخر خانواده.

وقتی بزرگ‌ شدم و خودمو کم‌کم شناختم به این موضوع پی بردم که اگر منم بخوام مثل اطرافیانم زندگی کنم میشم یکی مثل اونا!

خسته و دل‌زده و ناامید از همه‌چیز…

میگن آدم‌ لحظه‌ی مرگ فقط حسرت یک ‌چیز رو می‌خوره و اون حسرت زندگی نکردن هست!

نمی‌خواستم چنین حسرتی در لحظه‌ی مرگ به سراغم بیاد، نمی خواستم تا آخر عمر حسرت کارهای نکرده‌ رو با خودم به دوش بکشم.

همیشه خودم را نسبت به اطرافیانم متفاوت می‌دیدم!

من کتاب می‌خوندم اونا حرص می‌خوردن!

لا به‌ لای صفحه های کتاب هر روز خودمو پیدا می‌کردم اونا حرص می‌خوردن!

من خودمو کم‌ کم پیدا کردم اونا علاوه بر اینکه حرص می‌خوردن روز به‌ روز همدیگه رو بیشتر گم می کردن.

بعد از مدتی، من حرص می‌خوردم که چرا اونا اِنقدر از همدیگه دورتر میشن اما براشون مهم  نبود دوری از همدیگه!

کاش می‌شد آدم‌ها رو با کتاب خوندن آشتی داد و نوشتن رو بهشون یاد داد، انوقت شاید می‌تونستن همدیگر رو بهتر درک کنن و از بودن کنار هم بهترین خاطراتو توی ذهنشون ثبت کنن.

گام اول سخت‌ ترین گام هست همیشه، گام اولی که من برای تغییر خودم باید بر می‌داشتم یک ‌چیز متداول در میان اکثر مردم بود، کمبود اعتماد به نفس!

به همین دلیل شروع کردم به کارهایی که تا به‌ حال انجام نداده بودم و برام سخت بود، در اولین گام دیدم از اعتماد به ‌نفس پایینی برخوردار هستم و تنها کاری که به ذهنم اومد این بود که خودمو به چالش بکشم و اون چالش دست ‌فروشی در خیابان‌های کرج بود!

چند سالی بود به نوشتن علاقه مند شده بودم…

همیشه نوشتن رو دوست داشتم، گاهی اوقات چیزهایی می‌نوشتم اما نمی‌دونم اسمشو چی باید گذاشت!

دل نوشته، خاطرات، بداهه نویسی، آزاد نویسی…

گاهی اوقات شعر هم می‌نوشتم اما بعد از مدتی هم نوشتن رو فراموش کردم و هم سرودن شعر.

چند سالی گذشت و منم از نوشتن دور شده بودم اما بنا به شرایطی باز هم به سمت نوشتن سوق داده شدم و یک ‌بار دیگر نوشتن رو شروع کردم.

اوایل واقعاً برام سخت بود بنویسم، زمانی که پشت کامپیوتر می‌شَستَم و می‌خواستم شروع به نوشتن کنم انگار مغزم سفید می‌شد و هیچ جمله‌ای در ذهنم نبود.

به نظرم انگشتام با نوشتن غریبگی می‌کردن، خجالت می‌کشیدن به روی صفحه سفید شروع به رقصیدن کنند.

اما در برابر ترس و ناامیدی از اینکه نتونم بنویسم، مقاومت کردم و با اسرار و پافشاری تونستم کم‌ کم شور و شوق نویسندگی رو باز هم در خودم ایجاد کنم.

زمانی تونستم کمی در نوشتن پیشرفت کنم از درون احساس سبکی بیشتری می‌کردم به این دلیل بود که اگر از چیزی ناراحت بودم، ناراحتی‌ مو به انگشتانم می‌سپردم و از اونا می‌خواستم دل‌تنگی‌ها رو به روی صفحه‌ی سفید کامپیوتر بیارند و خودشون رو خالی کنند.

از همه جالب‌تر این بود که:

دیگه انگشتانم با کیبورد مثل عاشق و معشوق شده بودند و نمی‌خواستن لحظه‌ای از هم دور بشن، به‌ محض اینکه اولین لمس صورت می‌گرفت دیگه نمی‌تونستم اونا رو از هم جدا کنم!

از بچگی دوست داشتم فوتبالیست بشم، بر عکس تمام بچه هایی که می خواستن دکتر یا مهندس بشن!

اما بنا به دلایلی نشد که بشه!

به موسیقی و آهنگ سازی هم علاقه داشتم، اما بازم نشد…

البته بعضی موقع ها دستی به ساز می برم اما نه به صورت حرفه ای!

خلاصه اینکه نتونستم به اون چیزهایی که دوست داشتم برسم اما الان هیچ افسوسی نمی خورم چرا که احساس می کنم اگر به سمت علایقم می رفتم شاید الان اینجا نبودم و برای شما داستان های زندگی من رو تعریف نمی کردم!

البته این رو می دونید که تا وقتی کوچیک هستیم فکر می کنیم می تونیم کل دنیا رو دگرگون کنیم اما وقتی که بزرگ می شویم می فهمیم که اول خودمون هستیم که نیاز به دگرگونی داریم و درون رو زیبا کنیم تا بتونیم دنیای بیرون رو هم زیبا کنیم.

کسی که از درون زیبا نباشه نمی تونه زیبایی های بیرونی رو ببینه!

از شما می خوام که اول از همه سعی کنید درون خودتون رو زیبا کنید چون اگر این اتفاق نیوفته همه چیز رو در بیرون سیاه و تاریک خواهید دید.

شاید بگید چه دل خوشی داری!

 مگر توی این اوضاع احوال کشور که هر روز یه مشکل جدید پیش میاد دل خوشی برای آدم می مونه؟

درک می کنم که اوضاع احوال کشور خیلی نابسامان هست و هر روز یک مسئله جدید پیش میاد اما سعی کنید که کمتر تلوزیون ببینید، کمتر توی فضای مجازی صفحات مختلف رو دنبال کنید.

یک پیشنهاد برای شما دارم چون خودم امتحانش کردم و نتیجه ی خوبی گرفتم.

فقط برای ۳ الی ۵ روز تلوزیون نگاه نکنید و سعی کنید که هیچ اخباری رو دنبال نکنید و از شرایط روز آگاه نباشید و ببینید توی این چند روز چه اتفاقاتی براتون خواهد افتاد؟!

از مزایاش فقط این رو بهتون میگم که استرس و نگرانی کمتری خواهید داشت، بقیه مزایاشم خودتون امتحان کنید تا نتیجه شو ببینید.

خب از حال و هوای معرفی خودم زیاد دور نشیم بریم به ادامه ی ماجرای اصلی

کارهای زیادی انجام دادم تا اینکه تونستم حیطه ی مورد علاقه ی خودمو پیدا کنم.

اگر بخوام بگم چه کارهایی انجام دادم می تونم به حسابداری، راه اندازی وب سایت، ادمین شبکه های اجتماعی، کارگر روز مزد، بازاریابی، دست فروشی و…

حتماً در مورد گذشته م و کارهایی که انجام دادم می نویسم و بهتون میگم چه کارهایی انجام دادم تا تونستم خودمو کم کم پیدا کنم.

سفر کردن رو خیلی دوست دارم و عاشق اینم که بتونم به جاهای مختلف سفر کنم.

وقتایی هست که خیلی آرومم و اگر کسی که منو نشناسه فکر می کنه چقدر ساکت و مظلوم هستم!

زمانی هایی هست که خیلی پر جنب و جوشم به طوری که هر کی منو ببینه تعجب میکنه!

میگه عجب آدم پر سر و صداییه!

خلاصه میشه گفت نه خیلی ساکتم نه خیلی آروم…

عاشق نوشتن هستم و تا امروز ۳ عنوان کتاب نوشتم

من و خودم (در حیطه اعتماد به نفس و عزت نفس)

به تنبلی حمله کن (در حیطه  اهمال کاری و تنبلی)

بنویس بفروش (تبلیغ نویسی و تبلیغات)

تولید محتوا رو دوست دارم و هر روز سعی می کنم یک موضوع جدیدی در این مورد یاد بگیرم.

یک تقلب هم بهتون برسونم! شغل تولید محتوا تا چند سال دیگه یکی از پردرآمد ترین شغل ها خواهد بود!

اگر دوست داری این کار رو یاد بگیری کافیه به من ایمیل بزنی تا در این مورد راهنمایت کنم.

info@arashyaghobzade.com

به قول یک استاد بزرگی تحصیلاتم در حد خواندن و نوشتن هست!

اگر فکر می کنید تحصیلات برای اثر گذاشتن خوب در این دنیا واجبه، کاملا با شما مخالف هستم!

خیلی ها هستن تحصیلات عالیه دارند اما مهارت های ارتباطی در حد صفر، اینو واقعا می گم!

چون در زندگیم زیاد از این افراد دیدم، نمی دونن و بلد نیستن که چطور صحبت کنن، چطور خودشون رو معرفی کنن، چطور باید رفتار کنن، چطور به یک مشکلی که بر می خورن بتونن اونو حل کنن و…

این موضوع رو گفتم تا بدونید داشتن تحصیلات باعث نمیشه ما به یک انسان بزرگ تبدیل بشیم، البته منکر این موضوع نیستم کسانی که تحصیلات دارند انسان های بزرگی نمیشن!

تحصیلات خوبه به شرطی که بتوانی در کنارش خودت رو از نظر مهارت های درونی مثل اعتماد به نفس، عزت نفس، فن بیان و سخنرانی و خیلی دیگر از مهارت های ضروری ارتقاع بدی اونوقت میشی یک انسان بزرگ که می تونه توی این دنیا اثر خوبی از خودش به جا بذاره.

چند سال پیش حتی فکرشم نمی کردم!

اگر چند سال پیش بهم می گفتن تا چند سال دیگه کتاب می نویسی، سخنران میشی، کوچ میشی، محتوا تولید می کنی و…

می گفتم برو بابا دلت خوشه!

کتاب نوشتنم کجا بود؟

من در دوران تحصیل از نوشتن بیزار بودم و همیشه سر اینکه مشق نمی نوشتم هر دقیقه یا کتک می خوردم یا جلو دفتر مدیر بودم، حالا بیام کتاب بنویسم؟

سخنرانی چی؟

من نمی تونم یه جمله رو درست از روی کتاب بخونم اونوقت بیام سخنرانی کنم جلوی مردم؟

منی که اعتماد به نفس فوق العاده پایینی دارم؟

کوچ اصلا چی چی هست؟

واقعیتش تا همین ۷-۸ ماه پیش نمی دونستم کوچ و کوچینگ چی هست!

بعد از اینکه شروع کردم به یادگیری کوچینگ تازه فهمیدم که چقدر عالیه و چقدر مباحث پیچیده ای داره!

کاری میکنه که میکل آنژ معروف ایتالیایی می کرد!

یکی از کارهای میکل آنژ پیکر تراشی بوده یعنی از دل اشیاء مجسمه های زیبایی در می آورده.

از میکل آنژ می پرسند تو چطور از این سنگ ها، این همه مجسمه ی زیبا خلق می کنی؟

میگه آن مجسمه های زیبا درون آن سنگ ها وجود داره، تنها کاری که من انجام میدم این هست:

آشغال هایی که جلوی این مجسمه های زیبا رو گرفته کنار می زنم و اون مجسمه ی زیبایی که در دل اون سنگ نهفته هستش رو بیرون می کشم.

کوچینگ هم چنین کاری می کنه یعنی با سوالات خوب و درست، کاری می کنه که خود طرف مقابل آشغال های ذهنی شو کنار بزنه و به اون جوابی که در ذهن خودش وجود داره برسه و کشفش کنه.

فروشندگی؟

واقعیتش از بچگی فروشندگی می کردم و به شدت از این کار متنفر بودم اما بعد از اینکه فهمیدم فروشندگی یه مبحث خیلی بزرگ و پیچیده ای هست کم کم بهش علاقه مند، شدم و سعی کردم که علم فروش رو یاد بگیرم.

به این دلیل بود که فهمیدم اگر بهترین محصول دنیا رو داشته باشی اما ندونی که چطور اون رو به بازار عرضه کنی هیچ فایده ای نداره و عملاً شکست خورده هستی!

به خاطر همین بود که رفتم دنبال فروش و تبلیغات، چقدر به این مباحث علاقه مند شدم و دوست دارم هر روز بیشتر یاد بگیرم.

در هر کاری که هستی چه بیزینس شخصی خودتون رو دارید و چه یک کارمند هستید باید فروش رو یاد بگیرد، چرا که ما هر روز در حال خرید و فروش هستیم اما خودمون هم خبر نداریم!

اگر قسمت بلاگ رو ببینید کلی مقاله و ویدیو در این مورد منتشر کردم و اصول تبلیغات و فروش رو در اونجا توضیح دادم.

خب دیگه…

خب دیگه فکر می کنم کمی با من آشنا شده باشید، هدف از این نوشته ها این بود که کمی بیشتر با من آشنا بشید و اینکه بدونید من کی هستم و قراره که چه کارهایی در بخش داستان های زندگی من انجام بدم.

بخش داستان های زندگی من با تمام بخش های سایت فرق داره!

چرا که در سایر بخش ها محتواهای مختلفی مثل: فروش، تبلیغات، بازاریابی و خیلی چیزهای دیگه تولید میشه.

اما این بخش فقط مربوط هست به داستان هایی که روزانه و یا در گذشته برای من اتفاق افتاده.

اگر شما هم تمایل داشتید می تونید داستان هایی که در طول زندگی براتون اتفاق افتاده و جالب بوده رو برای من بفرستید تا بعد از اینکه مورد تایید قرار گرفت اونو به اسم خودتون یا اگر دوست نداشتید نامی از شما برده بشه به اسم مستعارتون در سایت انتشار بدیم تا دیگران داستان زندگی شما رو بخونند، لذت ببرند و به تجربیاتشون اضافه بشه.

اگر فکر می کنید داستان زندگیتون می تونه تاثیر گذار باشه حتما این کار رو انجام بدید چرا که شاید داستان شما تلنگری به یک نفر بزنه و مسیر زندگی انسانی رو عوض کنه.

  

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *